شمارهٔ ۴۱ - بهار عاشق (اصفهان)
برده صبرم از دل چشم مستیماه ساغر نوشی می پرستی
در میان خوبان فتنه جوییدر شکار دلها چیره دستی
شب با چهره او مه جلوه گر نیستچون روی لطیفش گلبرگ تر نیست
با نگاه گرم او باده را اثر نیستمست عشق رویش را از جهان خبر نیست
از جهان هستی،ما و عشق و مستی
تازه شد بهار عاشق از جمال گل عذارشوان که نوگلی ندارد، چون خزان بود بهارش
طره مشکینی، برده هوشموز لب نوشینی، باده نوشم
او ز تیر مژگان، جان ستاندمن به راه جانان، جان فروشم
چون آن آتشین لب، می در سبو نیستگل با آن لطافت، هم رنگ او نیست
مدعی ز عشق من کرده گفت و گوییمن به آن بتم عاشق، جای گفت و گو نیست
نغمه برکشیده بلبل، لاله خفته در کنارشوان که نوگلی ندارد چون خزان بود بهارش