گنج

شمارهٔ ۴۰ - شب جدایی

۱۲ بیت
ای شب جداییکه چون روزم سیاهی ای شب
کن شتابی آخرز جان من چه خواهی ای شب؟
نشان زلف دلبری، ز بخت من سیه تری، بلا و غم سراسری
تیره همچونآهی امشب
کنی به هجر یار من، حدیث روزگار من، بری ز کف قرار من
جانم از غمکاهی ای شب
تا که از آن گل دور افتادمخنده و شادی رفت از یادم
سیه شد روزم
بی مه رویش دمی نیاسودمبه سیل اشکم، گواهی ای شب
او شب چون گل نهد ز مستی بر بالین سرمن دور از او، کنم ز اشک خود بالین را تر
خون دل از بس خوردم بی او، محنت و خواری بردم بی اومردم بی او
بی رخ آن گل دلم به جان آمددگر از جانم چه خواهی ای شب