گنج

شمارهٔ ۳۹ - من از روز ازل دیوانه بودم

۹ بیت
من از روز ازل، دیوانه بودمدیوانه روی تو، سرگشته کوی تو
سرخوش از باده مستانه بودمدر عشق و مستی، افسانه بودم
نالان از تو شد، چنگ و عود منتار موی تو، تار و پود من
بی باده مدهوشم، ساغر نوشمز چشمه نوش تو
مستی دهد ما را، گل رخسارابهار آغوش تو
چون به ما نگری، غم دل ببریکز باده نوشین تری
سوزم همچو گل، از سودای دلدل رسوای تو، من رسوای دل
گرچه به خاک و خون کشیدی مراروزی که دیدی مرا
بازآ که در شام غم صبح امیدی مراصبح امیدی مرا