شمارهٔ ۳۸ - نوای نی
چنانم بانگ نی آتش بر جان زدکه گویی کس آتش بر نیستان زد
مرا در دل عمری سوز غم پنهان بودنوای نی امشب بر آن دامان زد
نی محزون داغ مرا، تازه تر از لاله کندز جدایی ها، چو شکایت کند و ناله کند
که به جانش آتش، هجر یاران زد
به کجایی ای گل من؟که همچو نی بنالد ز غمت دل من
جز ناله دل نبوددر عشقت حاصل من
گذری، به سرم، نظری بر چشم ترمکز غم تو قلب رهی خون شد و از دیده برون شد
نوای نی گوید:کز عشقت چون شد