شمارهٔ ۲۰ - کاروان دشتی
همه شب نالم چون نیکه غمی دارم، که غمی دارم
دل و جان بردی از مانشدی یارم، نشدی یارم
با ما بودی، بی ما رفتی
چو بوی گل به کجا رفتی؟تنها ماندم، تنها رفتی
چو کاروان رود، فغانم از زمین بر آسمان رود، دور از یارم، خون می بارم
فتادم از پا، به ناتوانی، اسیر عشقم، چنان که دانیرهایی از غم، نمیتوانم، تو چاره ای کن، که میتوانی
گر ز دل برآرم آهیآتش از دلم ریزد
چون ستاره از مژگانماشک آتشین ریزد
چو کاروان رود، فغانم از زمین بر آسمان رود، دور از یارم، خون می بارم
نه حریفی تا با او غم دل گویمنه امیدی در خاطر، که تو را جویم
ای شادی جان، سرو روان، کز بر ما رفتیاز محفل ما، چون دل ما سوی کجا رفتی، تنها ماندم، تنها رفتی
به کجایی غمگسار من، فغان زار من بشنو و بازآ، بازآاز صبا حکایتی ز روزگار من بشنو و بازآ، بازآ سوی رهی
چون روشنی، از دیده ما رفتیبا خاطره باد صبا رفتی
تنها ماندمتنها رفتی