شمارهٔ ۱۱ - مستانه
ساقی بیا کز عقل و دین بیگانهام بیگانهوز نرگسِ مستانهای دیوانهام دیوانه
او سرو و من در پای اوچون لالهام خونین دل
او شمع و من در عشقپروانهام پروانه
در سینه دارم چو گلآتشی بهر آتشینرویی
دل را ز یک سو کشد موی اوو آن کرشمه از سویی
برگشته مژگان داردگل در گریبان دارد
با آن سینه چون آیینهاشباشد نهان سنگ سیه در سینهاش
باغ بهشتم کوی اوای سر فدای کویش
صبح امیدم روی اوای جان فدای رویش
خواهم که باز آید شبی در حلقهٔ درویشانتا داد خود گیرد رهی از حلقهٔ گیسویش