شمارهٔ ۷
کجاست آن که پیامی ز دلستان برساندکجاست آن که به جسم فسرده جان برساند
نسیم کو که به بلبل شمیمی آورد از گلمسیح کو که توانی به ناتوان برساند
نشان یار به من آرد و به جانب یارمنشانی از من بی نام و بی نشان برساند
به گوشه ی قفس از عجز بال مرغ اسیریصفیر شوق به مرغ هم آشیان برساند
دو نامه کرده ام انشاء شکر و شکوه بسویشبگوییش که بر او هر یکی چسان برساند
یکی که هست روان شکر التفات روانشز من نهفته بگیرد به او نهان برساند
یکی که هست در آن شکوه ی تغافل حالشز من عیان بستاند به او عیان برساند
اگر به او نتواند رساند گر بتواندبه پاسبان برساند که پاسبان برساند
غرض که قصه ی شوق مرا ز خطه ی کاشانبه اصفهان و به یاران اصفهان برساند
که از طریق وفا کی رواست دل شده ای راکه هر دمش ستمی آسمان به جان برساند
یکی به او نه پیامی ز همدمان بفرستدیکی به او نه سلامی ز همگنان برساند
بجذب همت آنش سوی وطن بکشاندبه فیض دعوت اینش به خانمان برساند
یکی چو خضر نگردد دلیل گمشده راهیکه راه گمشده ای را به کاروان برساند
ز تاب تشنگی آن را که جانش آمده بر لببه آب زندگی و عمر جاودان برساند