گنج

شمارهٔ ۸۷

۷ بیت
هر که یک لحظه حدیث غم من گوش کندهر حدیثی که شنیده است فراموش کند
که درآرد به نظر سرو چمن را دیگرهر که نظاره ی آن سرو قباپوش کند
تا به کی دردسر عقل کنم ساقی کوکه به یک جرعه مرا بی خود و مدهوش کند
یادش آید من خون جگر نوش ای کاشدر بر غیر چو بنشیند و می نوش کند
تا به کی از توام آغوش تهی باشد و غیربا تو ای سرو روان دست در آغوش کند
ناصحا منع من از عشق مکن کاین دم سردآتش من نه چراغیست که خاموش کند
دوش گفتا نکنم از تو فراموش مبادکه فراموش رفیق آن سخن دوش کند