شمارهٔ ۸۳
مرا خاطر از آن بی غم نباشدکه بی غم خاطرم خرم نباشد
به دل دردم نباشد کم ز درمانبه جان داغم کم از مرهم نباشد
چو بستم عهد یاری با تو گفتمکه یاری چون تو در عالم نباشد
ندانستم ترا ای سست پیمانبنای دوستی محکم نباشد
دلی پنداشتم غیر از دل مندر آن گیسوی خم در خم نباشد
چو دیدم، در همه عالم دلی نیستکه در آن طره ی درهم نباشد
رفیق و غیر، کی بود از حریمتکه آن محروم و این محرم نباشد