شمارهٔ ۷۰
کی به حسن آن که پریچهره و مهوش باشدچو تو دلخواه بود یا چو تو دلکش باشد
توئی آن تازه خط امروز که از رشک به خونچهره ی لاله رخان از تو منقش باشد
کارم از کاکل تو تا بکی آشفته شودحالم از زلف تو تا چند مشوش باشد
تا کی از اشکم و تا چند ز آهم شب و روزدیده پر آب بود، سینه پر آتش باشد
سر ز سنگ ستم و تیغ جفایت نکشمکانچه از دست تو آید به سرم خوش باشد
نرسد گر به عنان فرست دست رفیقسرش این بس که ترا بر سم ابرش باشد