شمارهٔ ۶۵
بیمار درد را که دوا درد دیگر استهر ساعتش ز درد رخ زرد دیگر است
در کشوری که عشق بود خورد و خواب نیستور نیز هست، خواب دگر خورد دیگر است
آنم که هر دمم به غم آباد جان و دلاز کاروان درد، رهاورد دیگر است
گر نیستش به غیر سر آشتی دگرهر لحظه با منش ز چه ناورد دیگر است
مردانه بگذر از سر دنیا که این عجوزهر روز در حباله ی نامرد دیگر است
دیدم تمام دفتر شعر ترا رفیقهر فرد این کتاب به از فرد دیگر است