گنج

شمارهٔ ۶۴

۷ بیت
بهر تو مرا پیشکشی جز دل و جان نیستدر پیش تو ای جان جهان دل چه و جان چیست
این سرو روان می رود و در عقبش جانجان می رود از رفتنش این سرو روان کیست
او وعده به روز دگرم می دهد و مندر فکر که تا روز دگر چون بتوان زیست
زاهد ز میم توبه مفرما که به جز میاز هر چه بود توبه مرا هست وزان نیست
سی روز لب از می نتوان بست چه بودیشوال چهل بودی و روز رمضان بیست؟
گفتم قد رعنای تو را سرو چو دیدمدر راستی اینست الف در کجی آن نیست
ایدوست به بالین رفیق ایست زمانیکش جان به طفیل تو کند یک دور زمان ایست