شمارهٔ ۶
شب هجران همه دیدند یاران حال زارم رایکی از حال زار من نکرد آگاه یارم را
نباشد غیر برگ زرد و نارد جز بر حسرتنهال آرزویم را و نخل انتظارم را
مکن آشفته آن زلف پریشان را چنین، تا کیکنی آشفته روزم را، پریشان روزگارم را
چنان باشد که از جنت مرا در دوزخ اندازندبه گلشن گر برد باد از سر کویش غبارم را
رفیق از دیده بارد اشک چون باران، شب هجرانببیند هر که اشک چشم و چشم اشکبارم را