شمارهٔ ۵۸
منم که مهرهٔ بخت مرا گشادی نیستبه نامرادی من هیچ نامرادی نیست
من آن ز شهر خود آواره ام که افتادهدر آن دیار که بیداد هست [ و] دادی نیست
نسیم وصل طلب می کنم در آن وادیکه جز سموم جهانسوز هجر، بادی نیست
دل من و دل یارند متحد چه غمستاگر میان من و یار اتحادی نیست
مرا، ز جور تو دائم دل غمینی هستدمی ز لطف توام لیک جان شادی نیست
به وعده ام مفریب ای دروغ وعده، که هیچبه وعده های دروغ تو اعتمادی نیست
مرا ز اندک و بسیار آنچه هست به عشقبه غیر صبر کمی و غم زیادی نیست
گر احتراز ز چشم بدت بود جانابه از دعای منت هیچ ان یکادی نیست
رفیق معتقد کیش می پرستانممرا به مذهب زهاد اعتقادی نیست