گنج

شمارهٔ ۴۵

۷ بیت
چشم من، پنهان ز چشم مردمان می‌خواهمتجان من، در پهلوی دل همچو جان می‌خواهمت
شاه من روز از خلایق در زمین می‌جویمتماه من شب از خدای آسمان می‌خواهمت
گر درست است این که دارد دل خبر از دل چراترک من کردی تو و من همچنان می‌خواهمت
در گلستان جهان ای سرو باغ زندگیخرم و شاداب و آزاد و جوان می‌خواهمت
تا نیفتد چشم بد بر عارض نیکوی توچون پری از دیده‌ی مردم نهان می‌خواهمت
تو چو من داری بسی کس زان نمی‌خواهی مرامن ندارم هیچ کس غیر تو زان می‌خواهمت
چند باشد از تو روز و روزگار ما سیاهبا رفیق ای ماه چندی مهربان می‌خواهمت