شمارهٔ ۳۷
به تن تا جان غم فرسود من هستغم و درد توام در جان و تن هست
تو آن لیلی شیرینی که هر سوصدت مجنون هزارت کوهکن هست
نه چون رخسار و نه چون قامت توگلی در باغ و سروی در چمن هست
ز یعقوب و زلیخا گر به عالمحدیث یوسف گل پیرهن هست
عزیز من چو یعقوب و زلیخاتو را عاشق بسی از مرد و زن هست
به بزمی نیست حاجت پرتو شمعکه آن چشم و چراغ انجمن هست
نگوید تا سخن آن غنچه لب نیستکسی را این گمان کان را دهن هست
مرا با یار، یارای سخن نیسترفیق ارنه به یارم صد سخن هست