گنج

شمارهٔ ۳۰۹

۶ بیت
بندم از بند جدا گر تو جفا پیشه نماییننمایم ز تو دوری نکنم از تو جدایی
تویی آن طایر قدسی که ز دام غم عشقتنه بشر راست خلاصی نه ملک راست رهایی
تا به کی چشم به راهت به سر ره بنشینمبه امیدی که تو از راه بیایی و نیایی
از تو زیباست به من جور و جفا لیک نه چندانکه شوی بر سر من شهره به بی مهر و وفایی
بگشا زلف دو تا را و بیاموز نگارابه هوا نافه‌گشایی به صبا غالیه‌سایی
داند احوال رفیق از تو جدا آنکه فتادهز امیری به فقیری وز شاهی به گدایی