شمارهٔ ۲۷۷
افکند مرد چنین گر نگه پرفن توکیست مرد نگه پرفن مردافکن تو
دلربائی نه لباسی است به قد همه کساین قبا دوخته خیاط ازل بر تن تو
بوی پیراهن یوسف شنود بار دگرگر به یعقوب رسد نکهت پیراهن تو
تو در آغوشی که آئی که ندارد هرگزغیر پیراهن تو راه به پیرامن تو
چه بود بهره ی گلچین ز تو ای گلبن نازکه صبا دست تهی می رود از گلشن تو
تا بگردن همه عشق است دلا وادی عشقمرو آنجا که بود خون تو بر گردن تو
اگر اینست سخن کس ننهد گوش رفیقبه سخن گفتن بلبل ز سخن گفتن تو