شمارهٔ ۲۷۵
جان و دلم راست صد رخنه هر سوزان تیر مژگان زان تیغ ابرو
برد از کفم دل طفلی چه سازممن سست پنجه آن سخت بازو
چشم بد غیر یارب نبیندآن عارض خوب آن روی نیکو
بردند از کف دین و دل منآن چشم ترک و آن خال هندو
خونم چو ریزی در کوی خود ریزکافتد سر من بر آن سر کو
یکدم نباشم یکدم نباشدبی فکر او من در فکر من او
تا جان سپارد دل برنداردیکدم رفیق از آن سر کو