شمارهٔ ۲۵۷
به غیر دل که کند تا سحر فغان با منبشب فراق تو کس نیست همزبان با من
ترا نمی کند ای ماه مهربان با منببین چه می کند از کینه آسمان با من
به جان تو که گرم دوستی تو باکی نیستشوند دشمن اگر جمله ی جهان با من
مرا تو دشمن و من دوستم ترا تا کیمن این چنین به تو باشم تو آنچنان با من
خوش است غیر ز جورت به من وزین غافلکه جور فاش تو لطفی بود نهان با من
ازین بقید تنم جان پاک مانده که هستسگ تو رام به این مشت استخوان با من
نمی شود که نباشد کنار من پرخونرفیق تا بود این چشم خونفشان با من