شمارهٔ ۲۵۶
خوشم بسایه ات ای سرو نازپرور منمباد کم نفسی سایه ی تو از سر من
چنین که محو جمال توام نمی دانممنم مقابل تو یا تویی برابر من
قدم به کلبه ی من نه که رشک خلد شودسرای تنگ من و کلبه ی محقر من
چه ساقیی تو که پیوسته از می لطفتپر است ساغر غیر و شکسته ساغر من
به شکر اینکه لبت خشک و چهره ات تر نیستببخش بر لب خشک و به دیده ی تر من
رفیق اگر چه بهر عهد دلبران بودندبه عهد سست نبودند همچو دلبر من