شمارهٔ ۲۵۴
نداند کاش قدر مهر من مهرآزمای منبقدر مهر من بر من کند گر جور وای من
پرستم گر بتی جز تو بت دیرآشنای منخدای من تویی ای بت تویی ای بت خدای من
ندیده پیشتر نشنیده افزون تر کسی هرگزجفایی از جفای تو وفایی از وفای من
بکش زارم میندیش از هلاک من که می باشدجز این نه مطلب من غیر از این نه مدعای من
به خونم چون کشی سویم نگاهی کن که در محشربهای خون نخواهم از تو، بس این خونبهای من
بدرد هجر جانان چند [و] تا کی مبتلا باشمبه جان خود که رحمی کن به جان مبتلای من
برای داغ و دردت مرهم و درمان نمی خواهمکه داغت مرهم من باشد و دردت دوای من
رفیق آن مانده واپس از رفیقانم در این وادیکه غیر از سایهٔ من کس نباشد در فقای من