گنج

شمارهٔ ۲۲۹

۶ بیت
شود چون شب بروزو روزگار خویشتن گریمچو آید روز بر شبهای تار خویشتن گریم
گهی از بی وفاییهای یار خویشتن نالمگهی بر طالع ناسازگار خویشتن گریم
دلم دارد بسی امید و من در کنج نومیدیبه امید دل امیدوار خویشتن گریم
مرا در گریه کردن اختیاری نیست ای همدممکن منعم که من بی اختیار خویشتن گریم
به غربت نیست چون از گریه ام آگاه یار منبه درد یار زین پس در دیار خویشتن گریم
بطرف باغ هر گه دیده بر سرو و گل اندازمبه یاد سرو قد گلعذار خویشتن گریم