گنج

شمارهٔ ۲۲۱

۸ بیت
بود صیاد خوشدل تا من ناشاد می‌نالمخوش است از نالهٔ من چون دل صیاد، می‌نالم
به گوش او رساند باد مشکل ناله‌ام امابه این امیدواری هرچه باداباد می‌نالم
نمی‌بندم زبان از ناله آن مرغ نوآموزمکه می‌ترسم رود نالیدنم از یاد، می‌نالم
گشاید بندم از پا تا ننالم من از این غافلکه پندارم ز دامم می‌کند آزاد، می‌نالم
نبندد گر زبانم شوق دیدارش به راه اوبود تا بر زبانم قوت فریاد می‌نالم
به من عهد و وفا بندد که تا بندم لب از نالهنمی‌داند که من بی‌عهد و بی‌بنیاد می‌نالم
نمی‌نالم برای دادخواهی بر سر راهشمن از ذوق کمال یار (؟) کز بیداد می‌نالم
رفیق از من نمی‌پرسد کسی بهر چه می‌نالی،تمام عمر اگر در این خراب‌آباد می‌نالم