شمارهٔ ۱۹۷
بیا ای مونس شبهای تارمکه از هجرت سیه شد روزگارم
بیا جانا که تا رفتی تو رفته استهم از جان صبر و هم از دل قرارم
خوشا روزی که با خیل سگانشدر آن کو پاسبانی بود کارم
شدم تا از سگان کوی او دوربه چشم مردمان بی اعتبارم
بر آنم بعد ازین چون نیست راهیز جور مدعی در کوی یارم
نشینم بر سر راهش که ناگاهاز این ره بگذرد گر شهسوارم
ز ابر دیده بارم اشک شایدکند رحمی به چشم اشکبارم
ز بس ترسیده ام از هجر زین پسبه کوی یار اگر افتد گذارم
رفیق آنجا شوم گر خاک مشکلبرد باد از سر کویش غبارم
به من گر دشمن جان است یارممن او را از دل و جان دوست دارم
کنارم شد ز خون دیده گلگونکه رفت آن خرمن گل از کنارم
دهم جان و خوشم گر روشن از تونشد در زندگی شبهای تارم
که شاید شمع رخسار تو گرددچراغ تربت و شمع مزارم
به درد و غم از آن نالم شب و روزکه دور از یار و مهجور از دیارم
عنان نگرفتم او را آخر افسوسکه رفت از کف عنان اختیارم
رفیق از آه گرمم می توان یافتکه پنهان آتشی در سینه دارم