شمارهٔ ۱۹۵
عیانست از رخ کاهی، ز اشک ارغوانی همکه دارم درد پنهانی به دل داغ نهانی هم
به خونم کش که مرگ و شربت مرگ از تو عاشق راز عمر جاودانی به ز آب زندگانی هم
توانی کشت در یک لحظه چون من صد اگر خواهیو گر خواهی به یک دم زنده کردن می توانی هم
بود از ماهرویان مهربانی خوش، تو آن ماهیکه باشد مهربانی از تو خوش نامهربانی هم
نه من در عهد پیری شهره ی عشق جوانانمکه در عشق جوانان شهره بودم در جوانی هم
کنم پیوسته تا منع رقیبان از سر کویشبر آن در روز دربانی کنم شب پاسبانی هم
رفیق ار بی زبانم من چه غم چون هست یار منزباندانی که می داند زبان بی زبانی هم