شمارهٔ ۱۹۰
داند کدام سنگدلم کرده تنگدلآن را که کرده تنگدل آن شوخ سنگدل
خوشرنگ و بو گلی که ز گلچین و باغبانگیرد به بوی جان و ستاند به رنگ دل
تا در عراق شهره شد آن بت به دلیریدیگر نداد کس به بتان فرنگ دل
دل می برد به جنگ ز عشاق و غیر اوهرگز کسی نبوده ز عاشق به جنگ دل
زان بنگرد به ناز و شتابان رود به راهتا گیرد از نظارگیان بی درنگ دل
نگذارد آنکه زمزمه ی دل شنیده استبر بانگ نای گوش و به آواز چنگ دل
مردن رفیق بر در او به که دور از اودادن به عار جان و نهادن به ننگ دل