شمارهٔ ۱۸۸
رفتی و رفت از غمت ای غمگسار دلآرام جسم و طاقت جان و قرار دل
دور از تو ای ربوده ز دست اختیار دلدرمانده دل به کار من و من به کار دل
رحمی خدای را به من و دل که مانده اودل زیر بار عشق تو من زیر بار دل
گفتی که دل مده ز کف ای پند گو چه سوداکنون که رفت از کف من اختیار دل
جز این که شد ز خون جگر لاله گون رخمنشکفت دیگرم گلی از خارخار دل
شد بی تو صبح و شام من و دل سیه، فغاناز صبح تیره ی من و از شام تار دل
از اشک و آه منع دل و دیده چون کنمآنست کار دیده و اینست کار دل
روزی که دیده دیده خط و خال او رفیقشد تار و تیره روز من و روزگار دل