گنج

شمارهٔ ۱۷۱

۸ بیت
دل هر کس به کاری خوش من و عشق نگاری خوشکه چون عشق نگاری خوش نباشد هیچ کاری خوش
چه خوش روزی بود خرم چه خرم روزگار خوشکه باشد دوستی از دوستی یاری ز یاری خوش
برآر امیدش ای امیدگاه من که خوش باشدکند امید گاهی گر دل امیدواری خوش
به کاری کرده خوش از کارها دل هر یک از یاراندل خود کرده ام من هم به کار عشق یاری خوش
نگارا گاه گاه از وعده ای خوش کن دل ما راچه خوشتر ز اینکه باشد بیدلی از انتظاری خوش
مدار ای ناصح بیکار با ما میکشان کاریتو کاری بهر خود خوش کن که ما داریم کاری خوش
چو دلبر خوش نکرد از وصل خود یکبار ما را دلدل خود ما به یاد وصل او کردیم باری خوش
نوید وعده ای گر بشنود روزی رفیق از توبه امید وصالت بگذارند روزگاری خوش