شمارهٔ ۱۷
حیف از تو ای پری که شوی یار با رقیباو دیو و تو پری تو کجا و کجا رقیب
دیر آشنای من ز تو در حیرتم که چونشد زود آشنا به تو، دیر آشنا رقیب
تا کی رقیب را نگرم با تو کاشکییا من شوم ز کوی تو آواره یا رقیب
هر چند عشق یار بلائیست جانگدازیارب به این بلا نشود مبتلا رقیب
گردد رقیب نیست الهی، که عزتیدر پیش یار نیست مرا هست تا رقیب
از بخت بد اگر برهی برخورم به یارباشد ز پیش غیر و بود بر قفا رقیب
این قتل دیگر است که قتل مرا رفیقدارد روا حبیب و ندارد روا رقیب