گنج

شمارهٔ ۱۶

۵ بیت
از آن مژگان تر جاروب کردم آستانش راکه با من در میان نبود غباری پاسبانش را
در این باغم من آن بلبل که چون بست آشیان بر گلبرد از شاخ اول از دوم شاخ آشیانش را
مریض عشق بیمار است محمل کو در این عالمکه می نالد ز درد و کس نمی فهمد زبانش را
اگر با خار گیرد عندلیبش خو عجب نبوددر آن گلشن که هست الفت به گلچین باغبانش را
سواری را که شهری می نهد سر بر سم توسنکجا دست رفیق بینوا گیرد عنانش را