شمارهٔ ۱۶۹
شکر کز انجام خوب و خوبتر ز آغاز خویشسازگاری یافتم از طالع ناساز خویش
ذره بودم آفتابم همنشین خویش کردصعوه بودم شاهبازم کرد هم پرواز خویش
بی زبانی را زبان دانی نمود از روی لطفهمزبان و همنشین و همدم و همراز خویش
جان بتن افسرده و دل مرده بود آورد بازهم بحال خوبشان عیسی دمی ز اعجاز خویش
ناتوان صیدی که صیادان فکندندش ز چشمشد قبول خاطر صیاد صید انداز خویش
مدتی بودم بجرگ بلبلان این چمننا خوش آوازی خجل از خویش و از آواز خویش
شد همائی سایه افکن وز هماوازان خودکرد ممتازم ز فر سایه ی ممتاز خویش
آنکه در راه وفا و در طریق مردمینه شریک خویش را کس دید و نه انباز خویش
کن نثار خاک پای او رفیق، آری برونهر گهر کز لجهٔ طبع گهرپرداز خویش