گنج

شمارهٔ ۱۶۵

۷ بیت
گر دهد بلبل ز شوق روی گل جان در قفسبه که گل را در گلستان بنگرد با خار و خس
نه گلم باشد تمنا نه گلستانم هوسگل مرا روی تو کافی گلستان کوی تو بس
قد غیر و من چه می داند نمی داند چو اوخویش از بیگانه یار از مدعی عشق از هوس
نقد جان ریزم به پای او ندانم چون کنمغیر نقد جان به چیزی چون ندارم دسترس
روز و شب در کنج تنهائی در این فکرم که توبا که باشی هم زبان یا با که باشی هم نفس
داد و فریاد از تو دارم از که نالم ز آنکه هستداد من از دادگر، فریادم از فریادرس
فارغم از خلق و، خلق آسوده اند از من رفیقنه کسی کاری بمن دارد نه من کاری بکس