شمارهٔ ۱۶۰
نمی شوم ز سگ کوی او جدا هرگزکه آشنا نکند ترک آشنا هرگز
به یاد او گذرد عمر ما که عمرش بادبه عمر خود نکند گرچه یاد ما هرگز
ز بخت خود شده ام خاک راه خود راییکه از غرور نبیند به پشت پا هرگز
به بزم او نبود راه هرگزم آریبه بزم شاه نباشد ره گدا هرگز
چه طالع است کز او نشنوم بجز دشنامبه او اگرچه نگویم بجز دعا هرگز
وصال خویش که داری روا همیشه به غیرچه کرده ام که نداری به من روا هرگز
بهای خون طلبم هرگز از تو من حاشاشهید عشق ندانست خونبها هرگز
همیشه قبله ی حاجات من تویی امانمی شود ز تو یک حاجتم روا هرگز
گذاشت زنده مرا گر جداییت زین پسنمی شوم ز تو تا زنده ام جدا هرگز
رفیق از تو نه هرگز وفا نمی بیندوفا ندیده کسی از تو بی وفا هرگز