گنج

شمارهٔ ۱۵۸

۱۰ بیت
زان نور دو دیده تا شوم دورشد دور زهر دو دیده ام نور
ای کشور مهر از تو ویرانای خطه ی جور از تو معمور
تا چند من و رقیب باشیمبی تو مغموم و با تو مسرور
فرهاد که کند کوه در دهرشیرین که فکند در جهان شور
در عشق چو من نبود شهرهدر حسن چو تو نبود مشهور
جز حرف تو جز شمائل تویارب من خسته جان مهجور
گر بشنوم و ببینم ای ماهگوشم کر باد و دیده ام کور
منعم کند ار ز عشق زاهدمنعش نکنم که هست معذور
داند شب و روزم آنکه دیدهروزان سیه شبان دیجور
از سیمبران چسان خورد برنه زر دارد رفیق و نه زور