شمارهٔ ۱۴
راضیم هر چه می داری به این خواری مرادیگران را گر چنین داری که می داری مرا
با جفایت هم خوشم ترک جفاکاری مکنکز تو نبود بیش از این چشم وفاداری مرا
نیست با صیاد الفت بهر آب و دانه امکرده پا بست قفس ذوق گرفتاری مرا
کی دهم دامان وصل او به آسانی ز دستکامد اندر دست این دولت به دشواری مرا
زاری من همچو غیر از بیم آزار تو نیستمی کنم زاری که می ترسم نیازاری مرا
مدعی تا کی ز کوی یار منعم، چون شودبگذری از من ز راه لطف و بگذاری مرا
مردم از درد تغافل ناتوان چند ای طبیببینی از درد خود و نادیده انگاری مرا
نه کند یادم به عمد و نه برد نامم به سهوبرده است از یاد خود یکباره پنداری مرا
گوش آن گل نیست چون بر گفتگوی من رفیقسود کی دارد چو بلبل نغز گفتاری مرا