شمارهٔ ۱۳۳
گر از دل و جان صبر و سکون شد شده باشدگر صبر کم و درد فزون شد شده باشد
مجنون صفتی در غم لیلی وشی از شهرآواره ی صحرای جنون شد شده باشد
از صید من ای صید فکن عار چه داریصید تو گر آن صید زبون شد شده باشد
دامان تو پاکست ز تهمت اگرت دستاز خون من آلوده به خون شد شده باشد
آن بسکه تو ناگاه درون آمدی از درگر جان ز تن خسته برون شد شده باشد
عمریست که دارم به تن از بهر همینشگر جان به نثار تو کنون شد شده باشد
مهر تو محالست شود از دل من کمگر مهر تو با غیر فزون شد شده باشد
گفتم که شد آواره رفیق از سر کویتافسوس کنان گفت که چون شد شده باشد