شمارهٔ ۱۳۲
چکنم که باز آمد شب و یار من نیامدبگذشت روز و شمع شب تار من نیامد
مه من که بود شمع شب تار من ندانمکه پس ار وفات من چون به مزار من نیامد
ز کنار غیر گفتم به کنارم آید اماز کنار او نرفت و به کنار من نیامد
به رهت ز بیقراران بسی آمدند امابه ره تو بیقراری به قرار من نیامد
نه همین نیامدم من ز پیت که از ضعیفیز پی تو آمدن هم ز غبار من نیامد
منم آن ضعیف صیدی که ز ننگ لاغریهاز شکار افکنان کس به شکار من نیامد
ز وفا رفیق گفتم که به کارم آید اماکه گذشت کارم از کار و به کار من نیامد