گنج

شمارهٔ ۱۱۷

۷ بیت
به رهی چو پادشاهان گذر آن پسر نداردکه ز عاشقان سپاهی سر رهگذر ندارد
سر ما و خاک راهش ز سر نیازمندیاگر او ز ناز دارد سر ما و گر ندارد
دل سنگ رخنه سازم به فغان دل چه سازمبه تو سنگدل که آهم به دلت اثر ندارد
چه بلاست عشقت ای گل که به باغ و راغ مرغینبود چو من که خاری ز تو در جگر ندارد
به بهای بوسه ای جان به تو می فروشم از منبجز این متاع نفع ار نکند ضرر ندارد
خبری که عشق گوید به زبان غیر با تومشنو کز این سخن ها دل من خبر ندارد
سحری رفیق باشد ز قفای هر شب اماشب ما سیاه‌روزان ز قفا سحر ندارد