گنج

شمارهٔ ۱۱۳

۷ بیت
شوخی که آشنا بکسی غیر ما نبودبیگانه شد چنانکه مگر آشنا نبود
بودم بسان سایه اش آن روز در قفاکان روز غیر سایه کسش در قفا نبود
هرجا که بیندم نکند لحظه ای قراربی من قرارش آن که دمی هیچ جا نبود
شد بی وفا به طالع من ورنه یار منتا یار غیر بود چنین بی وفا نبود
جز درد من که هیچ طبیبش دوا نداشتدرد دگر نبود که او را دوا نبود
بیماری فراق نسنجید و درد رشکایوب در بلا که منم مبتلا نبود
رفت از درش رفیق ز بیداد غیر و یاردر کوی من نگفت کسی بود یا نبود