گنج

شمارهٔ ۱۰۵

۹ بیت
مرا با یار خود ای کاش بگذارند و کار خودکه من از گفته ی یاران نگویم ترک یار خود
نکردم در دیار خود چو شکر وصل یار خودشدم از یار خود مهجور و هم دور از دیار خود
شبم خوش بود و روزم خوش به وصل دلبری روزیندانستم دریغ آن روز قدر روزگار خود
مهی کز وصل او هر شب شب من قدر بود اکنونشمارم دور از او هر روز را روز شمار خود
نمی بینم در این بیگانگان یک آشنا کز ویز شهر و یار خود پرسم خبر وز شهریار خود
نکردم صید هر کس نیستم نخجیر هر جاییشکار عاشقم در جرگهٔ عاشق شکار خود
کسی حال من بی دل در این درماندگی داندکه درماند به امید دل امیدوار خود
کند چون فکر کارم دیگری اکنون نکردم چونخود از آغاز کار اندیشهٔ انجام کار خود
رفیق از قاصد و نامه تسلی چون شوم تا خودبه یار خود خود نگویم قصهٔ احوال زار خود