گنج

شمارهٔ ۱۰۴

۹ بیت
دانی که از هجران تو بر ما چه شب‌ها بگذردیک شب ز هجر چون تویی گر بر تو چون ما بگذرد
هر جا که روزی دیده ام کان سرو بالا بگذردهر روز آنجا بگذرم شاید که آنجا بگذرد
هر روز و هر شب بگذرم تنها به کوی او که اوشاید که روزی یا شبی زان راه تنها بگذرد
او نگذرد سوی من و هر روز من در راه اوکامروز سوی من اگر نگذشت فردا بگذرد
ناصح ز کوی آن پسر منعم تواند کرد اگراو را فتد روزی گذر آنجا وز آنجا بگذرد
از سختی جان کندنم آگه کنید آن شوخ راطفلست شاید بر سرم بهر تماشا بگذرد
درمان دردم کن کنون ورنه پشیمان می شویوقتی که بیمار تو را کار از مداوا بگذرد
با ما بساز ای بی وفا روز و شبی کز بعد مابسیار آید روزها، بسیار شب‌ها بگذرد
نالد چو قمری هر طرف مرغ دلم از شوق اودامن کشان هر جا رفیق آن سرو رعنا بگذرد