شمارهٔ ۳۹ - توانا و ناتوان
در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنیکای هرزهگرد بی سر و بی پا چه میکنی
ما میرویم تا که بدوزیم پارهایهر جا که میرسیم، تو با ما چه میکنی
خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیمبنگر به روز تجربه تنها چه میکنی
هر پارگی به همت من میشود درستپنهان چنین حکایت پیدا چه میکنی
در راه خویشتن، اثر پای ما ببینما را ز خط خویش، مجزا چه میکنی
تو پایبند ظاهر کار خودی و بسپرسندت ار ز مقصد و معنی، چه میکنی
گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیمچون روز روشن است که فردا چه میکنی
جایی که هست سوزن و آماده نیست نخبا این گزاف و لاف، در آنجا چه میکنی
خودبین چنان شدی که ندیدی مرا بچشمپیش هزار دیدهٔ بینا چه میکنی
پندار، من ضعیفم و ناچیز و ناتوانبی اتحاد من، تو توانا چه میکنی