گنج

شمارهٔ ۳۸ - تاراج روزگار

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارینیست۲۱ بیت
نهال تازه رسی گفت با درختی خشککه از چه روی، ترا هیچ برگ و باری نیست
چرا بدین صفت از آفتاب سوخته‌ایمگر بطرف چمن، آب و آبیاری نیست
شکوفه‌های من از روشنی چو خورشیدندببرگ و شاخهٔ من، ذرهٔ غباری نیست
چرا ندوخت قبای تو، درزی نوروزچرا بگوش تو، از ژاله گوشواری نیست
شدی خمیده و بی برگ و بار و دم نزدیبزیر بار جفا، چون تو بردباری نیست
مرا صنوبر و شمشاد و گل شدند ندیمترا چه شد که رفیقی و دوستاری نیست
جواب داد که یاران، رفیق نیم رهندبروز حادثه، غیر از شکیب، یاری نیست
تو قدر خرمی نوبهار عمر بدانخزان گلشن ما را دگر بهاری نیست
از ان بسوختن ما دلت نمیسوزدکازین سموم، هنوزت بجان شراری نیست
شکستگی و درستی تفاوتی نکندمن و ترا چون درین بوستان قراری نیست
ز من بطرف چمن سالها شکوفه شکفتز دهر، دیگرم امسال انتظاری نیست
بسی به کارگه چرخ پیر بردم رنجگه شکستگی آگه شدم که کاری نیست
تو نیز همچو من آخر شکسته خواهی شدحصاریان قضا را ره فراری نیست
گهی گران بفروشندمان و گه ارزانبه نرخ سود گر دهر، اعتباری نیست
هر آن قماش کزین کارگه برون آیدتمام نقش فریب است، پود و تاری نیست
هر آنچه میکند ایام میکند با مابدست هیچکس ای دوست اختیاری نیست
بروزگار جوانی، خوش است کوشیدنچرا که خوشتر ازین، وقت و روزگاری نیست
کدام غنچه که خونش بدل نمی‌جوشدکدام گل که گرفتار طعن خاری نیست
کدام شاخه که دست حوادثش نشکستکدام باغ که یکروز شوره‌زاری نیست
کدام قصر دل افروز و پایهٔ محکمکه پیش باد قضا خاک رهگذاری نیست
اگر سفینهٔ ما، ساحل نجات ندیدعجب مدار، که این بحر را کناری نیست