شمارهٔ ۱۴ - از یک غزل
بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشتسوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت
مهر بلند، چهره ز خاور نمینمودماه از حصار چرخ، سر باختر نداشت
آمد طبیب بر سر بیمار خویش، لیکفرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت
دانی که نوشداروی سهراب کی رسیدآنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت
دی، بلبلی گلی ز قفس دید و جانفشاندبار دگر امید رهائی مگر نداشت
بال و پری نزد چو بدام اندر اوفتاداین صید تیره روز مگر بال و پر نداشت
پروانه جز بشوق در آتش نمیگداختمیدید شعله در سر و پروای سر نداشت
بشنو ز من، که ناخلف افتاد آن پسرکز جهل و عجب، گوش به پند پدر نداشت
خرمن نکرده توده کسی موسم درودر مزرعی که وقت عمل برزگر نداشت
من اشک خویش را چو گهر پروراندهامدریای دیده تا که نگوئی گهر نداشت