شمارهٔ ۱۳ - ارزش گوهر
مرغی نهاد روی به باغی ز خرمنیناگاه دید دانهٔ لعلی به روزنی
پنداشت چینهایست، به چالاکیاش ربودآری، نداشت جز هوس چینه چیدنی
چون دید هیچ نیست فکندش به خاک و رفتزین سانش آزمود! چه نیک آزمودنی
خواندش گهر به پیش که من لعل روشنمروزی به این شکاف فتادم ز گردنی
چون من نکرده جلوهگری هیچ شاهدیچون من نپرورانده گهر هیچ معدنی
ما را فکند حادثهای، ورنه هیچگاهگوهر چو سنگریزه نیفتد به برزنی
با چشم عقل گر نگهی سوی من کنیبینی هزار جلوه به نظاره کردنی
در چهرهام ببین چه خوشیها و تابهاستافتاده و زبون شدم از اوفتادنی
خندید مرغ و گفت که با این فروغ و رنگبفروشمت اگر بخرد کس، به ارزنی
چون فرق در و دانه تواند شناختنآن کو نداشت وقت نگه، چشم روشنی
در دهر بس کتاب و دبستان بود، ولیکدرس ادیب را چه کند طفل کودنی
اهل مجاز را ز حقیقت چه آگهیستدیو آدمی نگشت به اندرز گفتنی
آن به که مرغ صبح زند خیمه در چمنخفاش را به دیده چه دشتی، چه گلشنی
دانا نجست پرتو گوهر ز مهرهایعاقل نخواست پاکی جان خوش از تنی
پروین، چگونه جامه تواند برید و دوختآن کس که نخ نکرده به یک عمر سوزنی