شمارهٔ ۱۲ - احسان بی ثمر
بارید ابر بر گل پژمردهای و گفتکاز قطره بهر گوش تو آویزه ساختم
از بهر شستن رخ پاکیزهات ز گردبگرفتم آب پاک ز دریا و تاختم
خندید گل که دیر شد این بخشش و عطارخسارهای نماند، ز گرما گداختم
ناسازگاری از فلک آمد، وگرنه منبا خاک خوی کردم و با خار ساختم
ننواخت هیچگاه مرا، گرچه بیدریغهر زیر و بم که گفت قضا، من نواختم
تا خیمهٔ وجود من افراشت بخت گفتکاز بهر واژگون شدنش برفراختم
دیگر ز نرد هستیم امید برد نیستکاز طاق و جفت، آنچه مرا بود باختم
منظور و مقصدی نشناسد به جز جفامن با یکی نظاره، جهان را شناختم