شمارهٔ ۱۵ - اشک یتیم
روزی گذشت پادشهی از گذرگهیفریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیمکاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیستپیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفتاین اشک دیدهٔ من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته استاین گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن استآن پادشا که مال رعیت خورد گداست
بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کنتا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین، به کجروان سخن از راستی چه سودکو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست