بخش ۹۵ - در زهد
زهدت آن باشد، ای سعادت جویکز متاع جهان بتابی روی
روی در فضل بینیاز کنیپشت بر فضلهٔ مجاز کنی
بر فرازی ز فقر صرف درفشزان توجه کلاه سازی و کفش
نبود، گر ز زهد گیری رنگحاجت اربعین و خلوت تنگ
هر که او زهد را حصار کندتیر شیطان برو چه کار کند؟
زهد چون قلعهایست پاس تراقفس آهنین حواس ترا
قلعه را در مساز بیبارواحتما باید، آنگهی دارو
خلوت از بهر آن پسند آیدکه حواس تنت به بند آید
چون شد از زهد گردنت باریکنیست محتاج خلوت تاریک
خویشتن را ازین و آن باز آرپس همی گیر چله در بازار
حاضر وقت باش و غایب غیرتا توانی به استقامت سیر
چون نهادی کلاه خرسندیبر در بندگی کمر بندی
هر دلی کو به زهد چست آیدبه عبادت رسد، درست آید
زهد فرضست و زهد فضل، بدانترک دنیا بدین دو زهد توان
زهد فرض از حرام برگشتنزهد فضل از حلال بگذشتن
چونکه امروز خود حلالی نیستدومین زهد جز خیالی نیست
زاهدی، جز حلال کم نخوریبه بود کان حلال هم نخوری
هر کرا زهد پردهدار شودمحرم وحی کردگار شود
دست عثمان، که تیر شد قلمشزهد کرد از جهانیان علمش
زاهدی ترک مال و جاه بودترگ چون پر شود کلاه بود
گر همی خواهی این کلاه بلندکمر بندگی و طاعت بند
هر که او راست دید و زرق نکرداین کله را ز تاج فرق نکرد
تاج را لازمست دری خاصدر این تاج نیست جز اخلاص