بخش ۹۴ - در صفت خاموشی
از خموشی رسیدهاند وز سیرزکریا و مردم اندر دیر
از پس ناامیدی انااین به عیسی و آن به یوحنا
نه صدف نیز از آن دهن بستنشد به در و به گوهر آبستن؟
غنچه کو در کشد زبان دو سه روزهم بزاید گلی جهان افروز
گر چه پرسند کم جواب دهدبه نفس بوی مشک ناب دهد
راه مردان به خودفروشی نیستدر جهان بهتر از خموشی نیست
آنکه در شانش این چهار آیتآمد، او برد ره فرا غایت
جامع این چهار شد خلوتزان بدین اعتبار شد خلوت
تا نمیری بدین چهار از خودبر نیاری دم و دمار از خود
خلوت تنگ گور مرد بودزنده در گور نیک سرد بود
هر کرا این چهار باشد ورددیو حیلتگرش نگردد گرد
نفس چون رخ به این چهار آوردشاخ معنیش زهد بار آورد